تبليغاتX
هو الجمیل


هو الجمیل

تا دماوند هست زندگی باید کرد

سراومد زمستون، شکفته بهارون

گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون

کوهها لاله زارن، لاله‌ها بيدارن

تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن

توی کوهستون، دلش بيداره

تفنگ و گل و گندم داره مياره

توی سينه‌اش جان جان جان

يه جنگل ستاره داره، جان جان، يه جنگل ستاره داره

سراومد زمستون، شکفته بهارون

گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون

لبش خنده نور

دلش شعله شور

صداش چشمه و يادش آهوی جنگل دور

توی کوهستون، دلش بيداره

تفنگ و گل و گندم داره مياره

توی سينه‌اش جان جان جان

يه جنگل ستاره داره، جان جان، يه جنگل ستاره داره

aftab

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 22:22 توسط مرتضی| |

آه چه شام تیره ای ، از چه سحر نمی شود

دیو سیاه شب چرا، جای دگر نمی شود

سقف سیاه آسمان، سوده شده ست، زاختران

ماه چه؟ ماه آهنی؟ اینکه قمر نمی شود

وای ز دشت ارغوان، ریخته خون هر جوان

چشم یکی به ماتم اینهمه، تر نمی شود

مادر داغدار من، طعنه تهنیت شنو

بهر تو طعن و تسلیت، گرچه پسر نمی شود

کودک بینوای من، گریه مکن برای من

گر چه کسی به جای من ، بر تو پدر نمی شود

باغ ز گل تهی شده ، بلبل زار را بگو

از چه ز بانگ زاغها ، گوش تو کر نمی شود

ای تو بهار و باغ من ، چشم من و چراغ من

بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 23:47 توسط مرتضی| |

چند اين شب و خاموشي وقت است كه برخيزم

وين آتش خندان را با صبح بر انگيزم

اي عشق بزن در من كز شعله نپرهيزم

صد دشت شقايق چشم در خون دل دارم

تا خود به كجا آخر با خاك در آميزم

چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان

صد زلزله بر خيزد آنگاه كه برخيزم

برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش

وين آتش خندان را با صبح بر انگيزم

اي سايه سحر خيزان دلواپس خورشيدند

زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم

night

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 18:2 توسط مرتضی| |

اي چشمه اين جا درنگ مكن!

مي پوسي، مرداب مي شوي، مي آلايي.

جاري شو! دشت هاي هموار را طي كن!

دره ها را سرازير شو!

سر خود را به سنگ ها بزن، بشكن،

مايست، پيش رو، شلاق بخور، هوا بخور!

رودي شو!

تو را اينجا نگاه نمي دارم.

تشنگي سال هايم را همچنان در اين كوير نگاه مي دارم.

از تو نمي آشامم تا كم نشوي، تا ضعيف نشوي.

حوضچه اي ،مردابي، آب راكدي نگردي.

سر به اين صحرا بگذار!

از خلوت اين دشت مهراس!

آبادي ها و روييدن ها در انتظار توست.

و من همچنان تشنه، اين جا مي مانم.
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:30 توسط مرتضی| |

كاش مي‌توانستم  لحظات را در تو غرق كنم. كاش مي‌توانستم ناله هاي شبانگاهم را بر دوش تو نهم.كاش مي‌توانستم در تو باشم. در تو بخندم و بگريم.در تو بيارامم. اي ابر بزرگ، اي درخت كهن، اي بيشه گلگون، اي آنكه يادت مرا مي‌آرامد، از باغهاي پر از گلت و پرندگانت كه گاه از آن باغ سرسبز سري به بيرون مي‌آيند خبرم كن. من اكنون در بياباني خشك تشنه قطره‌اي آبم ، چنگ در خاكي پليد مي اندازم. برايم بگو  بگو كه در سرزمين تو چه ها رسته است، بگو كه آيا برف هم باريد، آيا تيري به سوي پرنده‌اي روانه شد، بگو كه در شب جغدها آواز مي‌خوانند يا بلبلكان. بگو كه اشك كودك را با دستمال پاك مي‌كنند يا گلبرگ گل ها عاشق. بگو هنوز پدراني هستند كه اسمائيل هاشان را به قربانگاه ببرند. راستي باگلهاي شقايق چگونه رفتار ميكنند! آري هر آنچه اكنون در سرم مي پرورد جز تشنگي نيست. جز قطره‌اي آب بيش چيزي نمي‌خواهم. آبم ده در تو خواهم خنديد...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:28 توسط مرتضی| |

خــــاكــــــم به سر ، زغصه به سر خاك اگر كنم


خـــــاك وطن كه رفت ، چه خاكي به سر كنم ؟


آوخ ، كــله نيست وطـــــن ، گـــــــر كه از سرم


برداشتند فــــكـــر كــــــلاهي دگــــــــر كــــــنم


مــــرد آن بود كه اين كلهش ، برسر است و من


نـــــــــــامـــردم ار كه بي كله ، آني به سر كنم


مــــن آن نيـــــــم كــــــــه يكسره تدبير مملكت


تسليــــــــم هـــــــرزه گـــــــــرد قضا و قدر كنــم


زيــــــــر و زبر اگــــــــر نكنـــــــي خــاك خصم را


وي چــــــــــرخ زيــــــــــر و روي تو زير و زبر كنم


جــــــــايي‌ست آروزي مـــن ، ار من به آن رسم


از روي نعـــــــــش لشكـــــــــر دشمـن گذر كنم


هــــــــــر آنچـــــه مي‌كني بكن اي دشمن قوي


مـــــــــن نيز اگــــــــر قــــوي شدم از تو بتر كنم


مـــــن‌ آن نيـــــم بــــه مرگ طبيعي شوم هلاک


وین كـــــــاسه خون به بستر راحت هدر كنم


معشـــــوق عشقي اي وطن اي عشق پاك من


اي آن كـــــــه ذكـــر عشق تو شام و سحر كنم


عشقت نه سرسري ست كه از سر به در شود


مهـــــرت نـــــــه عارضي ست كه جاي دگر كنم


عشـــــق تــــــــو در وجــــــودم و مهر تو در دلم


بـــــــــا شير انـــــــدرون شد و با جان به در كنم

 

N

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:0 توسط مرتضی| |

این متن از خودمه. قصورش رو شما ببخشید و بگید که جبران کنم:

آرام آرام همچون نسیمی که از سمت کوه به دشتی وسیع از گلهای نو رسته می آید.ببار. آری ببار. همچون پری که از تن مرغان مهاجر بر این دشت فرود آید. همچون اشک غمگینی که در کنج اتاقش نشسته است.ببار آرام ببار. ببار همچون هق هق کودک همچون ناله انسانی دردمند همچون آخرین قطره خون! اما بدان که به چه می باری. آرام ببار آرام. اما نه بر سنگ! بر زمین ببار بر جوی ببار بر دشت بر نشیب کوه بر فراز بر سبزه و چمن بر گل بر مردی که زیر باران راه می رود. ببار آرام ببار اما پر معنی! اندکی بیشتر ببار تا جانی گیرم. تا در افقی دور دست بر فراز تپه ای سبز بین آن درختان طلوع خورشید را ببینم.آرام ببار. بر من ببار لیک آرام آرام...

 

rain

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:59 توسط مرتضی| |

روزي از روزها ،

شبي از شبها ،

خواهم افتاد و خواهم مرد ،

اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم.

تا هرچه دور تر بيفتم ،

تا هرچه دير تر بيفتم ،

هرچه دير تر و دور تر بميرم.

نمي خواهم حتي يك گام يا يك لحظه ،

پيش از آن كه مي توانسته ام بروم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم ،

همين.

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 21:25 توسط مرتضی| |

گل كو مي آيد

گل كو مي آيد خنده به لب.

 

گل كو مي آيد، مي دانم،

با همه خيرگي باد

                       كه مي اندازد

پنجه در دامانش

روي باريكه راه ويران،

گل كو مي آيد

با همه دشمني اين شب سرد

كه خط بيخود اين جاده را

مي كند زير عبايش پنهان.

 

شب ندارد سر خواب،

شاخ مايوس يكي پيچك خشك

پنجه بر شيشه در مي سايد

 

من ندارم سر ياس،

زير بي حوصلگي هاي شب، از دورادور

ضرب آهسته پاهاي كسي مي آيد.

M0

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 0:0 توسط مرتضی| |

سال ها زين پيشتر من نيز

خواستم كاين پوستين را نو كنم بنياد.

با هزاران آستين چركين ديگر بركشيدم از جگر فرياد:

«اين مباد! آن باد!»

ناگهان توفان بي رحمي سيه برخاست....

پوستيني كهنه دارم من،

يادگار از روزگاراني غبارآلود.

مانده ميراث از نياكانم مرا، اين روزگار آلود.

هاي، فرزندم!

بشنو و هشدار

بعد از من سالخورد جاودان مانند

با بر و دوش تو دارد كار.

ليك هيچت غم مباد از اين.

كو، كدامين جبه ي زربفت رنگين مي شناسي تو

كز مرقع پوستين كهنه ي من پاك تر باشد؟

با كدامين خلعتش آيا بدل سازم

كه منه در سودا ضرر باشد؟

آي دختر جان!

همچنانش پاك و دور از رقعه ي آلودگانم مي دار.

T1

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 23:58 توسط مرتضی| |


Design By : Night Skin